من شدم تنها ترین،بی حضورت نازنین...
دل غمگین مرا،تو شکستی این چنین..
درهجوم گریه ها،در میان غصه ام
در جوار اشک من ،مردن من را ببین...
ای نگار مهربان،ای بهترین اشعار من...
هم نفس با من بیا..لحظه های آخرین...![]()
نوشته شده توسط ghazal در 89/12/28 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .
ما همه آفتابگردانيم.
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست.
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش ميكردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعلهاي بود و دايرهاي داغ در دلش ميسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را ميكارد، مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد.
آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نميگيرد؛ اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه ميگيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را ميداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد، كاري ندارد.
او همه زندگياش را وقف نور ميكند، در نور به دنيا ميآيد و در نور ميميرد. نور ميخورد و نور ميزايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب، آفتابگردان ميميرد؛ بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي، ديگر «تويي» نميماند.
و گفت من فاصلههايم را با نور پر ميكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر ميكني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد.
گفتوگوي من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد ميداد.
تب داشت و عاشق بود.
خداحافظي كردم، داشتم ميرفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مياندازد، نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم...
نوشته شده توسط ghazal در 89/08/19 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت
هيچ كس برای دیدن من نمی آید در انتهای زمان گم شده ام !!!
و چشمان گریانم ،نابینا گشته است
هيچ كس دلش برای تنهایی ما نمی سوزد
هيچ كس نمی خواهد باور کند
كه ماهي قرمز خانه مادربزرگ خواهد مرد!
هيچ كس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد
هيچ كس سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمی آید
دلم تنهاست روحم تنهاست.....
احساسم شکسته از قلبم خار ج شده و خنجر فرورفته نمی شود
هيچ كس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد
هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم!!!!!
هيچ كس سراغ ما را نمی گیرد ......
نوشته شده توسط ghazal در 89/06/31 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت
اگر روزي مُردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم.....
بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند....
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...
و آخر اينکه
.
.
.
.....دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم....
نوشته شده توسط ghazal در 89/06/20 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت
سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم يه چيزي بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم...........گفت من بيشتر......گفتم نه من بيشتر. گفت اصلا دوتامون به يه اندازه.........
گفتم باشه.فقط من يه کوچولو بيشتر.....خنديد.به چشمام نگاه کرد......اما نمي دونست اين آخرين باريه که به چشمام زل ميزنه...................ولي من خوب ميدونستم.يه گوشه نشستيم سرمو گزاشتم رو سينش....گفتم برام قصه بگو.
.....شروع کرد.قصه همون شاهزاده خانوم خوشکلو برام گفت چشماشو بسته بود و قصه مي گفت...........صداي قلبشو ميشنيدم.............خيلي دوسش داشتم...........هنوزم دارم.....ميدونم دلش برام خيلي تنگ ميشه
منم دلم خيلي براش تنگ ميشه......اما بايد برم.......نميتونم بيشتر از اين بمونم.............واسه هردومون بهتره.ازتو جيبم يه بسته تيغ بيرون آوردم.هنوز چشماشو بسته بود.صداي قلبش گوشمو نوازش ميداد.........

خيلي بهش بد کردم.دوسش دارم............يکي از تيغارو ميکشم بيرون ميزارمش روي مچ دسته چپم....من بايد اين کارو بکنم. ميترسم اگه يه لحظه بيشتر صبر کنم پشيمون بشم.خدايا خيلي دوستش دارم....
کاش اينو بفهمه................زير لب ميگم دوست دارم........دوست دارم..........اشکام ميريزه پايين........خيلي دوست دارم بيشتر از همه دنيا.
چشماشو باز نميکنه ديگه تصميممو گرفتم تيغو ميکشم رو دستم درد داره اما هيچي نمي گم نمي خوام چشماشو باز کنه..........گرماي لذت بخشي داره خون گرمم ميريزه رو لباسش..........چشماشو باز ميکنه..........ميترسه ....به خونه من خيره شده..
اشکام هنوز ميريزه پايين.. ميگم بغلم کن......مثه يه بچه ي آروم بغلم ميکنه......براي آخرين بار ميگم دوست دارم....هيچ کاري از دستش بر نمياد...بريدگي عميقه................لبمو ميزارم رو لباش..........و اين آخرين باريه که......!!!!!!!
نوشته شده توسط ghazal در 89/06/03 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت
شب عروسیه ، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.
میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده.
داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند : عزيزم ، دخترم ، در را باز کن. دخترم سالمی ؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.
دختر ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!
همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.
کنار دست دختر یه کاغذ هست ، یه کاغذی که با خون یکی شده.
بابا میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه ، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره ، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم
دارم برات نامه می نویسم ،آخرین نامه ی زندگیمو
آخه اینجا آخر خط زندگیمه
کاش منو تو لباس عروسی می دیدی
مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!
عشق من دارم میرم
دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم
می بینی عزيز دلم بازم تونستم باهات حرف بزنم
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم
ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم
دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته؟!
گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته؟!
قشنگم تو اینجا نیستی ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!
داماد قلبم تویی ، چرا کنارم نمیای؟!
کاش بودی می دیدی عشقت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه
کاش بودی و می دیدی عشقت تا آخرش رو حرفاش موند
عزيزم عشقت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت
حالا که چشمام دارند سیاهی میرند ، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره
روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته؟!
روزی که دلامون لرزید ، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون ، یادته؟! نقشه های آیندمون ، یادته؟!
من یادمه ، یادمه چطور بزرگترهامون ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند
یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری
یادته اون روز چقدر گریه کردم ، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!
می گفتی که من بخندم
قشنگم حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم
هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام
روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات
دارم به قولم عمل می کنم
هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ
پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم
نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه
همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام
وای کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم
دلم برات خیلی تنگ شده
می خوام ببینمت
دستم می لرزه ، طرح چشمات پیشه رومه ، دستمو بگیر ، منم باهات میام ....
نوشته شده توسط ghazal در 89/06/02 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصلهها. عشق واقعى نيز همين طور است.
من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مىکند»

نوشته شده توسط ghazal در 89/05/07 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت
پسر تمام هفته رو منتظر بود،تمام شب رو لحظه شماری کرده بود،امروز روز دیدار بود..
دل توی دلش نبود چند بار خودشو توی آیینه نگاه کرد و زیر لب گفت: " توکه دوست داری به خودم برسم! " لبخندی زد و راه افتاد، می دونست اون عاشق گل رزه واسش به رسم همیشگی سه شاخه گل رز خرید وقتی به وعده گاهشون رسید از دور دیدش..دلش لرزیدو حسی از دلتنگی تو وجودش پر زد نفس عمیقی کشید و جلو رفت،روبروش وایساد سرشو کج کرد و با شیطنت گفت: " سلام! " می دونست جوابی نمی شنوه،دوسال بود که اون دیگه باهاش حرف نمی زد،پسر بی توجه به این سکوت لبخندی زد وگلها رو روی پاش گذاشت،چند لحظه نگاش کرد یه آه کشید و گفت : "می دونم باهام دیگه حرف نمی زنی.." با پشت دستش اشکاش و آروم پاک کرد که اون متوجه نشه بعد آهسته گفت:" یادمه می گفتی هیچی اندازه گریه یه مردعذابت نمی ده! اشکامو می بینی؟ می بینی گریه می کنم؟ پس چرا مث قبل آرومم نمی کنی؟نمی دونم چرا انقدر بی وفا شدی!
من زیاد یاد قدیما میوفتم تو چی؟ یادت نرفته که؟!!
یادته همه دلخوشی من تو بودی؟؟شیطنتای پنهونیمون،حرفای قایمکی آخر شبامون،دردو دلامون، حتی دعوا کردنمون..یادته؟؟
یعنی اینارو یادت رفته که انقدر راحت رفتی؟ همون شبی که می خواستی واسه همیشه تنهام بذاری و یادته؟ از دور دیدمت خواستم بیام پیشت نذاشتی،نمی دونستم که اون دیدار آخرمونه..چقدر دلم واسه تو و ان روزای قشنگمون تنگ شده.بذار یه چیزی و یواشکی بگم! همه می گن دیوونه شدم تو دیگه بر نمی گردی پیشم ولی من گوش نمی دم میدونم تو خیلی خوبی باز میای و میشی مال خودم! مگه نه؟؟ "
پسر چشمای خیس و پر از سوالشو به عکس روی سنگ قبر دوخت...نسیم خنکی صورتش و نوازش کرد،پسر خم شد عکس عشقش و بوسید فاتحه ای گفت و آروم زمزمه کرد :" خدانگهدار تا هفته بعد! "
نوشته شده توسط ghazal در 89/04/22 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
این365 بار بود که روبه روش می شستم.خيره خيره نگاهم ميكرد همیشه زیر نگاه خیرش کم میاوردم
اما چه فایده؟ل365 روز بود كه حرف نميزد البته من عادت كرده بودم
تا اونجا که یادم میاد زیاد حرف نمی زد.اما این روزا همون چند کلمه رو هم از من دریغ می کرد
شاید دیگه حوصله دیدن منو نداشت
اره اره.از طرز نگاه کردن یخيش می شد اینو فهمید سردی نگاهش واقعا ازاردهنده بود.به قول شاعر: در این دنیا که ابر هم نمی گرید به حال ما......همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
هر از چند گاهی که حالت نگاهش عوض می شد سرتاپا گوش می شدم.منتظر بودم بهم بگه خداحافظ.
.ولي من باهاش صحبت مي كردم با اينكه جوابم و هيچوقت نمي داد با اينكه دلم پر ميزد تا صداش و بشنوم
تو اون لحظه ها بي پروا فقط نگاش ميكردم چشمام و ميدوختم به نگاه سردش
چشماي مهربونش لباي سرخش كه مثل هميشه لبخند داشت
ماه ها بود به ديدنش ميرفتم حالا هر دومون به دیدن هم و سکوت طولانی بینمون عادت کرده بودیم.
هر روز کلی راه رو برای دیدنش می رفتم مثل همیشه محل قرارو اون تعیین می کرد
کم کم توی نگاهش یه چیزایی رو می خوندم
انگاری می خواست یه حرفی رو بهم بگه.تقلا می کرد این پاواون پا می کرد.توی اشکاش یه دنیا حرف بود.من با نگام بهش التماس می کردم که حرف بزنه.که هر چی تو دلش داره بگه اما فقط بینمون نگاه های خیره حرف می زدن
يك سالي گذشت این اخریا که می رفتم دیدنش می خواست یه جوری دست به سرم کنه
انگاری غیر منم مهمون داشت
یه روز که رفتم یه نفر دیگه رو از دور دیدم که داشت باهاش حرف می زد
به خودم نهیب زدم:دختره ی ساده!بیا انقدر باهاش حرف نزدی و انقدر سکوت کردی تا بالاخره یه نفر دیگه از راه رسید.
به اولین تنه درختی که رسیدم تکیه دادم
با خودم زمزمه می کردم.انگاری هذیون می گفتم
دوستم داشته
باش که تو را می خوانم
که تو را می خواهم
اه اگر پلك زنم.....
اه اگر گریه کنم...
نکند پرده اشک
نقش زیبایت را اندکی تیره کند
نه نه!من نباید گریه می کردم:
نمی دونم چه مدت طول کشید تا اون فرد رفت با چشمای خیس رفتم جلو!
می لرزیدم از خشم...از بی وفایی اون...از اینکه این همه مدت قشنگ ترین لحظه هام رو تلف کرده بودم
چشمای اون بر عکس چشمای بارونی من بی روح و سرد بود مثل همیشه داشت با بی تفاوتی نگام می کرد.اگر چیزی به اسم غرور باقی مونده بود دیگه به دست فراموشی سپرده شد
بازم سکوت
سكوت
سكوت بگو با من هر انچه مانده بر دل...........هر انچه سالها در سینه لغزید
بگو با من بگو یار جفاکار....که امد عشق من را از تو دزدید؟
با صدایی بی جون زمزمه کردم:د بگو دیگه بغضش ترکید باز از اون مژه های پر پیچ و تابش قطره های دلنشین اشک در اوج زیبایی پایین می ریختن.دلم باز به طرفش پرواز کرد
دستاشو گرفتم سرد سرد بود
نمی دونستم تو اشکاش فقط پشیمونیه یا تمسخر هم هست.شایدم یه کم نفرت
سرمو تکیه دادم به شونش دیگه برام مهم نبود کسی منو ببینه یا نه 1سالی میشد سرمو رو شونش نذاشته بودم
1 سال اره 1 سال بود نه دستامو می گرفت نه صدای نفسامون با هم قاطی می شد
بازم ساکت بود
دیگه گله ای نداشتم
حتی برام مهم نبود نفر قبلي باهاش چه کار داشت
چیا بهش می گفت
این جمله حکیمانه هنوز تو ذهنم بود که می گفت: تا وقتی که میشه با سکوت حرف زد چرا بر پایه ی لرزان واژه ها تکیه کنیم؟ و این حقیقت داشت ما 1سال بود که با سکوتمون حرف می زدیم سرم رو گذاشتم رو سینش
صدای نفساش دیگه به گوشم نمی خورد.
عطر یاس تو فضا پیچیده بود پاک یادم رفته بود مشتمو باز کردم...یادم افتاد براش یاس اوردم
یاس ها رو هم گذاشتم رو سینه ی یخ کردش
اشکام رو صورت مهربونش نقش حسرت بست
اسمشو بلند صدا زدم
خاک که لرزید
باد تمام یاسا رو با خودش بردو فقط عطرشونو باقی گذاشت
به من دوباره خیره شد
وقتی صورت معصومش و رو سنگ یخ بسته ی خاکش تماشا کردم یه لحظه شک کردم
راستی راستی عشق من اللان اون زير خوابيده؟
سرمو از رو شونه سردش برداشتم
از کنار مزارش که بلند شدم بي رمق ازش دور شدم
با دلتنگي از كنارش رفتم و منتظر موندم تا فردا هم مثل یه سال گذشته بیام دیدنش بيام و تمام دلتنگي هام و كنارش با سكوتم فرياد بزنم...![]()
![]()
نوشته شده توسط ghazal در 89/04/21 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت
I wish l could make you.
derstand how l love you
l am always seeking but
cannot find a way….
l love in you a something
that only have descovered
the you_ which is beyond the
you of the world that is
admired and known by others
a you which is eapecially mine
Which cannot ever
ای کاش می توانستم نشان دهم،
که تا کجا دوستت دارم.
همیشه در جستجو هستم،
اما نمیتوانم راهی بیابم...
به آن آنی در تو عاشقم،
که تنها خود کاشف آنم
آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،
و تحسین می کند.
آنی که تنها وتنها از آن من است.
آنی که هرگز رنگ نمی بازد،
وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم...

نوشته شده توسط ghazal در 89/04/20 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
هر روز دلتنگ تو بودم و تو میگفتی فردا...!
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا...!
امروز دل مانده و یک دنیا حرف!
یک,هیچ ب نفع دل تو تا فردا...!
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
مریم جون
رپسانگ
sms,jok
یه دوست(*)
صباااااا*
مریممممممممممم
سام
*love*
پوریا
nesfe jahan
درخواست اهنگ و کلیپ(kamal)
parisa
paridokht
sokoot
asheghe omid!
ashke labkhand
tabasom
PATOGHE 2KHTARA...
SETARE JOOONAMMMM
nilo0 0 saEd
ajiiiiiiiii behnaz jo0o0o0nammmmmmm
miss_love(sabaa jo0nammmm)
dadash sepehriiiiiiii
do0styabi
alone lover
نوشته های پیشین
اسفند 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
مهر 1388
طراح قالب
POWERED BY